نقل مکان اجباری
مجبور شدم با همه دلبستگی هایم به اینجا از بلاگفا جدا شوم و نقل مکان کنم
از این ببعد مرا در این وبلاگ بخوانید
گر عشق من از پرده عیان شد عجبی نیست............ پوشیدن این آتش سوزنده محال است
مجبور شدم با همه دلبستگی هایم به اینجا از بلاگفا جدا شوم و نقل مکان کنم
از این ببعد مرا در این وبلاگ بخوانید
اینروزا باز هم دارم در میان وبلاگهای دوستان گم میشوم
وقت کم می اورم همه را بخوانم ولی واقعا خوشحالم. انگار گذشته ها دوباره برایم تکرار شده است انروزها که جمع وبلاگ نویسان (ما) جمع بود. اگرچه جای خالی دوستان قدیمی را شاید نتواند پر کرد ولی جای خوشحالی است که دوستان جدید توانسته اند آن همه خلاء وبلاگی را پر کنند
با انواع وبلاگ روبرو میشوم شعر داستان و نثرهای روان و زیبا. وبلاگهایی که بدون خستگی دارند به روز میشوند
یه موقعی احساس میکردم هیچ وقت دیگر نمیتوان آن جمع قدیمی را دوباره ساخت ولی امروز بیشتر از آن جمع قدیمی اینجا هستند و امیدوارم این دوستان به زودی میدان را خالی نکنند و ناامید نشوند.
آنروزها وبلاگنویس هایی هم بودند که شاید روزانه یا ماهانه بودند یعنی فقط چند روز می نوشتند و گم میشدند یا اگر همت به خرج میدادند به ماه میرسیدند ولی بهرحال می رفتند و اثری از خود نمیگذاشتند.
کمتر وبلاگی را مشاهده کردم که دارای نقص و عیب باشد و این جای خوشحالی است فکر میکنم امروزیها بیشتر با دنیای کامپیوتر و ادبیات نوشتاری آشنایی دارند
برای همه این عزیزان ارزوی موفقیت میکنم
و باید مثل همیشه از وبلاگ پسر بخاطر تلاشهای روزانه اش تشکر کنم از طریق وبلاگ پسر خیلی از این دوستان جدید را کشف کردم
یلــــــــــدا بهانه ای بیش نیست
هر ساله شب یلدا وبلاگ نویسها بازی جالبی را راه می انداختند بهانه ای برای اینکه ثابت کنیم هنوز در کنار همدیگر و به یاد همدیگر هستیم.
این بازی به وبلاگ همجنسگراها هم راه پیدا کرده بود.
این بازی به این ترتیب است که نویسنده یک وبلاگ باید 5 اعتراف بکند و بعد از اینکه 5 مورد از اعترافاتش را بیان کرد باید از 5 نفر از دوستان وبلاگ نویسش دعوت کند تا اعتراف کنند و به این ترتیب این بازی ادامه پیدا میکند
با نزدیک تر شدن شب یلدا خواستم این مورد را به دوستان گلم یادآوری کنم تا سریعتر بجنبند و خودشان را آماده اعترافات کنند.
لطفا به دوستانتان اطلاع بدهید
تنهاتر از همیشه
جام می ام تهیست
جام غمم پر است
وز جام دل مپرس
کان را به سنگ صبوری شکسته ام
((فریدون مشیری))
You Can Run; You Can Hide; But You Can't Escape My Love!
چه می شد اگر
همه نگاهها به تو می رسید
تو اما
باز هم از نگاه من می گریزی

دیروز گفتی عشق را می فهمم
امروز در لابلای خاطراتم بوی از عشق تو نجستم
چه نیازی به دروغ
چه نیازی به این همه سوگند و قسم
تو اگر جستی
لطف کن و بار دیگر ...
***
راستی در شهر شما هنوز از عشق میگویند ؟!
